مسافر شهر رویا
این روزها خوابم نمی آید فقط می خوابم که بیدار نباشم ...
 
 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ :: ٥:۱۳ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

هر جای قلبمو که دست میزارم یه جای سالم توی قلبم نیست

من و شب و گریه ی دوباره بارونم که داره میباره

تو رو خدا عشقم میبینی هوا رو

هوا که اینجوری میشه یعنی تو دلت تنگ نمیشهناراحت

چجوری میتونی نبینی این گریه ها روگریه

تو که هنوز واسه من همونی آخه بی معرفت میدونی

میدونی چند وقته که نشنیدم صداتوبه من زنگ بزن

هرکی منو بشکنه مهم نیست قلبمو دل شکستهبشکنه مهم نیست

اما بهم بگو عزیزم چرا تو چرا تو ووووووو

هرجای قلبمو که دست می زارم یه زخمی از تو با خودم دارم

زخمایی که خورد ازت کم نیستناراحت

یه جای سالم توی قلبم نیست...دل شکسته

 

پی نوشت: دنیا! تو دیگه نمی توانی منو بشکنی 

و من به خدایت می گویم تو همه تلاشت را برای شکستن من کردی ...

می خواهم چشمانم را ببندم و باز فکر کنم گاهی ظالم بودن انسانی تر است ...


 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٥ :: ٧:٤٠ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

دل داده‌ام بر باد بر هرچه بادا باد
مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ :: ٩:٤۱ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

دیگر نمی ترسم ... هراس از چه وقتی چیزی برای از دست دادن ندارم

اما تو باید از روزی که دیگر مثل امروز عاشقانه دوستت نداشته باشم بترسی ...



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ :: ٩:٢۸ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

روزها میگذره ... 

این کابوس هم تمام می شه ...

تقویم را تا پایان خط خواهم زد ...

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ :: ٧:۳٦ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

این دهمین پاییزه...

امروز ولنتاینه منه ...

نه سال گذشت به همین سادگی بی هیچ سرانجامی ... نه سال گذشت بی آنکه بدانم دوستم داری و احساسی هست ... 

خیلی زمان گذشته...آنقدر عوض شدم که خودم خودم را نمیشناسم...شاید به زبان گفتنش آسان باشد اما لحظه لحظه دقایقی که گذشته و روزها و سالها را رقم زدن آسان نیست ... خسته ام ... خیلی خسته ... دلم میخواد خودم را بردارم ببرم یک جای دور بگذارم و تا ابد بخوابانم ... روح که بیمار شود زندگی فلج میشود ... دل که بشکند روح میمیرد و تمام ... دیگر زندگی به چ می ارزد وقتی نه دلی برای تپیدن داری نه احساسی که در روحت بدمد و جان دهد ب جان بی جانت؟!!!

این آخرین فرصته ... آخرین تلاش ... آخرین حرف ... و بعداز آن دیگر تو میمانی و تصمیمی که روحی را جان دهد یا جانی را بستاند.

تو بگو ... تو روشن کن این تکلیف بلاتکلیفی را ... تو تمام کن این ناتمام مرا ...

میخواستم باشم ... خواستم بسازم ... خواستم با تو کامل شوم ... هنوز هم میخواهم ... بارها غرورم را شکستم تا دلم نشکند اما بخاطر تو هم غرورم شکست هم دلم پس به حرمت این شکستن ها بگو ... بگو و مرا از این انتظار رها کن...مرا نجات ده از این برزخ ... حتی اگر نمیخواهی بگو ... بگو انتظارم را نکش ...بگو بیهوده به من فکر نکن ... بگو تو سهم من نیستی ولی فقط بگو ...بگو تا دلم را بردارم و ببرم و احساسم را خفه کنم ... بگو ... به این تلخ گفتن و این تلخ شنیدن نیاز دارم ... بگو تا تمام شود این انتظار طاقت فرسا ... بگو تا پایان یابد این امید واهی ... دیگر یارای مقابله در من نیست ... میخواهم به آنچه برایم میخواهند تن دهم و شاد کنم کسانی را که غمم را ندیدند و دردم را باور نکردند و به جرم عشق به خودخواهی محکومم کردند ... بگذار حداقل با گفتنت آنها شاد شوند ... بگو ... بگو و تمامش کن ... شاید خیلی وقت است برای تو تمام شده باشد اما برای من نشده ... پس بگو و تمامش کن ...

من شروع کردم اما تو تمامش کن ... تو پایان من باش ... بگذار با تو تمام شود هرآنچه با تو شروع کردم ...ب گذار باورم شود هیچ وقت هیچ حسی به من نداشتی ... بگذار باور کنم پیامهای سال به سالت بخاطر عشق نبوده ... بخاطر یاد من نبوده ... هیچ وقت نگفتی اما من همیشه ترس و تردیدت در رابطه را حس کردم ... حس کردم و رنج کشیدم از این حس نفرت انگیز غریبه بودنم ... نگفتی تا بدانم ، شاید میتوانستم ناجی ات شوم ...  آدمها گاهی از کسانی که انتظار ندارند هم سود میبرند هم زیان ... شاید من میتوانستم برگ برنده لاتاریه سرنوشت تو باشم...شاید ...

ولی حالا بگو ... در این آخرین فرصت بگو ... این بار هم غرورم را شکستم ... دلم را که خودش را به در و دیوار سینه میکوبید و فریاد میزد نگو و بیش از این خرده هایم را نشکنم، نادیده گرفتم تا نتیجه ده سال انتظار را ببینم ... تا ببینم سرنوشت انتظارمن چه خواهد شد ... تا به بیهوده نبودن دوست داشتنم ببالم ... تا بفهمم خدا بهترین دهه عمرم را بخاطر هیچی از من نگرفته ... بگو ... این آخرین جواب را به من بدهکاری ... مردانه ... قاطعانه ... بی ترس و گمان بگو ... بگو و با گفتنت یا جان مرگ آلوده ام را بازگیر یا امیدی را که با آن زنده هستم باز ده ...

 

پ.ن : سکوتت را آنچه دلم می طلبد برداشت نخواهم کرد ...  بگو تا در پس این اتفاق بزرگ شوم ... اگر خواسته ام را نخواستی  

خیالت راحت!
هیچ عشقی بدهکار من نیستی،
عاشق نبودن که جرم نیست... گناه نیست
بی طاقتی ها و بی رنگ شدن مرا فراموش کن،
زخم عمیق دل و نگاهم را از خاطر ببر
و برو به سلامت
خوش آمدی ...       



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ :: ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

بعداز هفت سال دیشب مطمئن شدم  روز تولدش 6 شهریورررررررقلب چی بهترتراز این  



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ :: ۸:٢٤ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

با کسی که دوست داره ولی تو احساسی بهش نداری مهربون نباش
شاید مهربون بودنت به اون صدمه بیشتری بزنه
یه وقتایی باید ظالم باشی
شاید غیر قابل بخشش باشه اما گاهی اوقات ظالم بودن انسانی تره ناراحتمتاسفانهناراحت


موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳ :: ٩:٤٤ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا
درباره وبلاگ
کیمیا
قلبم را عصب کشی کرده ام ... دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد و نه از گرمی آغوشی می تپد ... دفتر خاطرات را میخواهم چه کار وقتی که شب ها به این امید می خوابم که فردا امروز یادم نباشد...

موضوعات
 
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed