
امروز را ، با کدامین حرف ... با کدامین کلمه ... و با کدامین جمله آغاز کنم ؟!!!
کدامین واژه را به بازی گمارم ... کدامین شعر رابسرایم ... و از کدامین ترانه الهام بگیرم تا گویای احساس من باشد ... تا از تو بنویسم که رفته ای ... تا از تو بگویم که نیستی ... تا امروز را توصیف کنم که روز تو ست ؟!!!

سخت است ... می دانم چه می خواهم بگویم اما نمی دانم چگونه بگویم !!!
من که این روزها ، با تلقین ، دوست نداشتنت را تمرین و روزی هزار بار فراموش کردنت را دیکته می کنم ، نمی دانم چرا هنوز به تو پایبندم !!! هنوز سراغت را می گیرم و هنوز سرسختانه زیر و بم رویاهایم را به دنبال رد پایت جستجو می کنم !!! هنوز روزهایی را می خوانم و می نویسم که سعی در فراموشی شان دارم !!!
آخر چگونه ممکن است بنویسی و فراموش کنی ؟!! ... با هم نمی گنجد !!!
شاید به این خاطر است که تو سکوت میان کلامم هستی و دیده نمی شوی وشاید هم هیاهوی قلبم باشی و شنیده نمی شوی ، اما من ، تو را احساس می کنم و تو را نفس می کشم ... انکارش سخت است !!!
اینجا تنها مأمن امن و آرامش من است ... تنها جایی که می توانم عقده دل بگشایم و بی تو از تو بگویم ... بی تو با تو درد دل کنم ... و از بی تو بودن هایم بنالم ... نیستی و نمی توانی آرامش جانم باشی ... نیستی و نمی توانی همدردم باشی ... تو نیستی و من نبودنت را باور دارم ... کاش تو هم باور داشته باشی که از تو گله ای ندارم و کینه ای با من نیست ...
حق همیشه با تو بود ... من نفرینت نمی کنم ... آه نمی کشم ... اشک نمی ریزم ...
این روزها گوش شیطان کرحالم خیلی خوب است ... آنقدر خوب که دیگر نمی خواهم به آن روزها برگردم ... به روزهایی که بخاطر تو از رنج تکیده و هر روز خمیده تر شدم ... به روزهایی که برای داشتنت خودم را به آب و آتش زدم ... طعم داشتنت را چشیدم اما مزه اش باب طبع من نبود ... حالم را بد کرد و آنچه چشیده بودم را عق زدم ...عمر با هم بودنمان کوتاه بود ... به کوتاهی رسیدن روز به شب و شب به روز ... حتی به تعداد روزهای یک فصل هم نکشید اما همان زمان کم برای فهمیدن این واقعیت که همیشه خواسته ها ، دوست داشتنی نیستند ، همیشه نباید فکر کرد آنچه ما می خواهیم باید بشود و آنچه ما می خواهیم برایمان بهترین است ، کافی بود ...
وقتی از زبان تو خواندم " هیچ حس خاصی نسبت به من نداشتی ... ناخواسته به من بی توجه بودی و کم کم کنارم گذاشتی "، فرو ریختم اما نشکستم ... عجیب بود !!! حال عجیبی داشتم ... هنوز هم دارم ... هنوز هم حال عجیبی دارم ! ... آرام ... آسوده ... بی تفاوت ... ذهنم خالی شده از تو ... حتی از رویایت ... رویایی که هیچ وقت رهایم نمی کرد ...
هیچ وقت این قدر آرام نبودم ! هیچ وقت رفتنت به من آرامش نداد ! همیشه پر از درد و رنج و انتظار بودم اما این بار رفتن بدون خداحافظی ات هیچ حسی به من نداد ... این قدر بی تفاوتی برایم مجهول است !!! این آرامش مرا می ترساند ! و دلهره ای ناخواسته کنار آن جای می گیرد !
شاید چون حس بدِ بودنت را تجربه کردم و فهمیدم نداشتن و نبودنت بهتراز بلعکس آن است حال این حس و حال را دارم ... نمی دانم ... شاید هم اسرار دیگری در پس پرده نهفته است و من از آن بی خبرم ! و شاید اتفاقات دیگری خواهد افتاد و این آرامش قبل از طوفان است ...
باز هم نمی دانم ...
و نمی خواهم چیزی بدانم ... هر چه کمتر بدانم بهتراست ... دانستن زیادی آدم را معذب می کند ... همان بهتر که آدم اتفاقات بد را دیر بفهمد یا اصلا نفهمد ...
پ . ن . 1 : امسال هم نشد رو در رو بگویم :

آری امروز همان روزی است که از توصیفش و از گفتنش عاجز بودم ... اما به همین سادگی گفتم ...اینجا تنها جایی است که می توانم آزادانه و بدون ترس از تو بگویم :
تولـــــــــــــدت مبـــــــــــارک
░░░░░▓███▓
░░░░▓█████▓
░░░░▓█████▓
░░░░░▓███▓
░░░░ *;;;;;;;;;*
░░░░* ;;;;;;;;;;*
░░░ * ;;;;;;;;;;;;*
░░░* ;;;;;;;;;;;;;;*
░░░░▓█████▓
░░░░▓█████▓
░░░░▓█████▓
░░░▓███████▓
░░▓█████████▓
░▓███████████▓
▓█████████████▓
▓███░░░░░░░▀▀▀▓
▓███░░░░████████████
▓███░░░░█▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒█
▓███░░░░░█▒▒▒▒▒▒▒▒█
▓███░░░░░░█▒▒▒▒▒▒█
▓███░░░░░░░█▒▒▒▒█
▓███░░░░░░░░████
▓███░░░░░░░░▌██▌
▓███░░░░░░░░▌██▌
▓███░░░░░░░░▌██▌
▓███░░░░░░░░▌██▌
░▓██░░░░░░░▓████▓
░░▓████▓▓███
به سلامتی اونی که هرچی بیشتر می خوریم
تا فراموشش کنیم
بیشتر میاد تو ذهنمون....!
پ . ن . 2 : دوست نداشتم فقط باشم ... دلم میخواست حس شوم، دلم میخواست بودنم طعم داشته باشد و نبودنم جای خالیم را نمایان کند ...
موضوع مطلب :