مسافر شهر رویا
خواستم عاشقی کنم ... راهم را بستند ...
 
 

به بی تفاوتی مزمن گرفتار شده ام ... این روزها نه سپیدم  نه سیاه ... شاید خاکستری ! دچار خشکسالی احساسی شده ام ... دچار باغ بی برگی ... دچار لحظه های سرد و یخ بسته ...آنقدر مرا سرد کرد از خودش ... از عشق ... که حالا به جای دل بستن یخ بسته ام !!! و حالا نه به دیروزهایی که بود فکر می کنم و نه به فردایی که شاید بیاید ...

به لحظه تلخ خداحافظی رسیده ام ... به لحظه اندوه بار دل کندن ... بارها گفته ام خداحافظ اما نرفته ام ولی این بار می روم ... این بار یقینا کوله بارم را می بندم و از دلش می روم ... این بار با همیشه فرق می کند ... این بار اراده کرده ام و می روم ... می روم و با رفتنم خیالش را له می کنم ... زمان برای من به پایان رسید داور سوت پایان را به صدا در آورد ... گفته بودم من امروز آن کسی را می خواهم که امروز می خواهم و فردا شاید آن کسی را نخواهم که امروز می خواهم ... و حالا فردا شده  است و من دیگر خواسته دیروزم را نمی خواهم ... دیگر او را نمی خواهم ... پس به خیالش اجازه می دهم از فکر و ذهن و روح من جدا شود ...

من گذشتم از تو ... تو بمان و دگران ... تو بمان با لحظات زود گذری که با سیگار و مشروب برایت خاطره می سازد ... دیگر بود و نبودت مهم نیست ... دیگر دوستت ندارم ... گفته بودم این زمستان چشم های منتظر مرا با خود می برد از یاد تو ... و حالا من  مانده ام و دلی که می خواهم به دیگری بسپارم ... به آنکه لایق آن است ... متاسفم که عشقم را از دست دادی ...

امروز متولد شدم و حالا آدم دیگری هستم ... کیمیای دیروز مرد ... کیمیا مرد و به همراه عشقش دفن شد ... برایش فاتحه بخوانید و همزادش را دعا کنید ...

نقطه سر خط

 

 

 

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

چرا دنیا را اینقدر بد ساختی !؟!

 

از زندگی متنفرم ... از مرگ هم بیزارم

 

 من دنیایی بدون مرگ و زندگی

می خواهم!

 

من خدای تازه می خواهم !

 

 

پ . ن 1: با همه این حرفها و حس و حالها  نمی توانم نگویم " خدایا شکرت " ... پس شکرت که هنوز هم می گویم شکرت ...

 

پ. ن 2 : تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست ... تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست ... دل شکسته ناراحت دل شکسته



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ :: ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

تو را من چشم در راهم

شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
گرم یادآوری یا نه ،
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم ...

 

HAPPY VALENTINE

 

امروز ولنتاین منه ... بعد از شش سال باز این روز رسید به دوشنبه !!! شش سال گذشت اما بازم نیومد !!!

 

تو این فکرم وقتی بهش فکر می کنم ، حس می کنه از راه دور؟!

دلم تنگه ... دلم برای دیدنش تنگه ... گاهی ساده ترین کلمات هم از ذهنم می گریزند ! آنقدر دور می شوند که من هم چاره ای جز خیره ماندن به دوریشان ندارم ... مثل همین لحظه که پر از دلتنگی ام و کلمه ای برای بیان نمی یابم ...

نمی دانم چه خواهد کرد روزی که دریابد در جای جای این شهر ، برتن دیوارهای سنگی و گلی ، بر زمین و آسمان ، رد پای نگاه های خسته ام در جستجویش سنگینی می کند...
روزی که دریابد روزگارانی نفسش گرانقیمت ترین نفسها بوده است ...
نمی دانم چه خواهد کرد روزی که بداند برایم از هر کس و هر چیز با ارزش تر بوده است ...
روزی که بداند در نبودش چه عاجزانه سوختم و در حسرتش چه ملتمسانه شکسته ام و در انتظارش چه آرزومندانه تصویر عشق را رنگ زده ام ...

نمی دانم و نمی خواهم بدانم او آن روز چقدر بی تفاوت خواهد بودناراحت

ولی ای کاش بداند هر روزم شکوفه می زند با یادش بی آنکه بداند ...

 

HAPPY VALENTINE

پ . ن : هیچ وقت دلتنگ من نمی شه  ... خوب زوری که نیست ... نمی شه دیگه !



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ :: ۱:۱٠ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

 پارسال جمعه  1389/3/21  ساعت 30 دقیقه بامداد :

" شمارش معکوس رفتنت داره شروع می شه ... واقعا 10 روز دیگه می ری؟!!!  ناراحت "

 

امروز چهارشنبه  1390/7/6   ساعت 14:25 دقیقه :

" شمارش معکوس برگشتنت شروع شده ... واقعا 10 روز دیگه میای ؟!!! خیال باطل "

 

امیدوارم به سرنوشت "او" دچار نشی ناراحتناراحتناراحت



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ :: ۳:٢۱ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

امروز را ، با کدامین  حرف ... با کدامین کلمه ... و با کدامین جمله  آغاز کنم ؟!!!

کدامین واژه را به بازی گمارم ... کدامین شعر رابسرایم  ... و از کدامین  ترانه الهام بگیرم تا گویای احساس من باشد ... تا از تو بنویسم که رفته ای ... تا از تو بگویم که نیستی ... تا امروز را توصیف کنم که روز تو ست ؟!!!

سخت است ... می دانم چه می خواهم بگویم اما نمی دانم چگونه بگویم !!!

من که این روزها ، با تلقین ، دوست نداشتنت را تمرین و روزی هزار بار فراموش کردنت را دیکته می کنم ، نمی دانم چرا هنوز به تو پایبندم !!! هنوز سراغت را می گیرم و هنوز سرسختانه زیر و بم رویاهایم را به دنبال رد پایت جستجو می کنم !!! هنوز روزهایی را می خوانم و می نویسم  که سعی در فراموشی شان دارم !!!

آخر چگونه ممکن است  بنویسی و فراموش کنی ؟!!  ... با هم نمی گنجد !!!

شاید به این خاطر است که تو سکوت میان کلامم هستی و دیده نمی شوی وشاید هم هیاهوی قلبم باشی و شنیده نمی شوی ، اما من ، تو را احساس می کنم و تو را نفس می کشم ... انکارش سخت است !!!

اینجا تنها مأمن امن و آرامش من است  ... تنها جایی که می توانم عقده دل بگشایم و بی تو از تو بگویم ... بی تو با تو درد دل کنم ... و از بی تو بودن هایم بنالم ... نیستی و نمی توانی آرامش جانم باشی ... نیستی و نمی توانی همدردم باشی ... تو نیستی و من نبودنت را باور دارم ... کاش تو هم باور داشته باشی که از تو گله ای ندارم  و کینه ای با من نیست ...

حق همیشه با تو بود ... من نفرینت نمی کنم ... آه نمی کشم ... اشک نمی ریزم ...

این روزها گوش شیطان کرحالم خیلی خوب است ... آنقدر خوب که دیگر نمی خواهم به آن روزها برگردم ... به روزهایی که بخاطر تو از رنج تکیده و هر روز خمیده تر شدم ... به روزهایی که برای داشتنت خودم را به آب و آتش  زدم ... طعم داشتنت را چشیدم اما مزه اش باب طبع من نبود ... حالم را بد کرد و آنچه چشیده بودم را عق زدم ...عمر با هم بودنمان کوتاه بود ... به کوتاهی رسیدن روز به شب و شب به روز ... حتی  به تعداد روزهای یک فصل هم نکشید اما همان زمان کم  برای فهمیدن این واقعیت که همیشه خواسته ها ، دوست داشتنی نیستند ، همیشه نباید فکر کرد آنچه ما می خواهیم باید بشود و آنچه ما می خواهیم برایمان بهترین است ، کافی بود ...

وقتی از زبان تو خواندم " هیچ حس خاصی نسبت به من نداشتی ... ناخواسته به من بی توجه بودی و کم کم کنارم گذاشتی فرو ریختم اما نشکستم ... عجیب بود !!! حال عجیبی داشتم ... هنوز هم دارم ... هنوز هم حال عجیبی دارم ! ... آرام ... آسوده ... بی تفاوت ... ذهنم خالی شده از تو ... حتی از رویایت ... رویایی که هیچ وقت رهایم نمی کرد ...

هیچ وقت این قدر آرام نبودم ! هیچ وقت رفتنت به من آرامش نداد ! همیشه پر از درد و رنج و انتظار بودم اما این بار رفتن بدون خداحافظی ات هیچ حسی به من نداد ... این قدر بی تفاوتی برایم مجهول است !!! این آرامش مرا می ترساند ! و دلهره ای ناخواسته کنار آن جای می گیرد !

شاید چون حس بدِ بودنت را تجربه کردم و فهمیدم نداشتن و نبودنت بهتراز بلعکس آن است حال این حس و حال را دارم ... نمی دانم ... شاید هم اسرار دیگری در پس پرده نهفته است و من از آن بی خبرم ! و شاید اتفاقات دیگری خواهد افتاد و این آرامش قبل از طوفان است ...

باز هم نمی دانم ...

و نمی خواهم  چیزی بدانم ... هر چه کمتر بدانم بهتراست ... دانستن زیادی آدم را معذب می کند ... همان بهتر که آدم اتفاقات بد را دیر بفهمد یا اصلا نفهمد ...

 

پ . ن . 1 : امسال هم نشد رو در رو بگویم : 

 

آری امروز همان روزی است که از توصیفش و از گفتنش عاجز بودم ... اما به همین سادگی گفتم ...اینجا تنها جایی است که می توانم آزادانه و بدون ترس از تو بگویم :

 تولـــــــــــــدت مبـــــــــــارک 


░░░░░▓███▓
░░░░▓█████▓
░░░░▓█████▓
░░░░░▓███▓
░░░░ *;;;;;;;;;*
░░░░* ;;;;;;;;;;*
░░░ * ;;;;;;;;;;;;*
░░░* ;;;;;;;;;;;;;;*
░░░░▓█████▓
░░░░▓█████▓
░░░░▓█████▓
░░░▓███████▓
░░▓█████████▓
░▓███████████▓
▓█████████████▓
▓███░░░░░░░▀▀▀▓
▓███░░░░████████████
▓███░░░░█▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒█
▓███░░░░░█▒▒▒▒▒▒▒▒█
▓███░░░░░░█▒▒▒▒▒▒█
▓███░░░░░░░█▒▒▒▒█
▓███░░░░░░░░████
▓███░░░░░░░░▌██▌
▓███░░░░░░░░▌██▌
▓███░░░░░░░░▌██▌
▓███░░░░░░░░▌██▌
░▓██░░░░░░░▓████▓
░░▓████▓▓███
به سلامتی اونی که هرچی بیشتر می خوریم
تا فراموشش کنیم
بیشتر میاد تو ذهنمون....!
پ . ن . 2 :  دوست نداشتم فقط باشم ... دلم میخواست حس شوم، دلم میخواست بودنم طعم داشته باشد و نبودنم جای خالیم را نمایان کند ...ناراحت
 


موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ :: ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

چقدر پاییزم ... دفترم زرد ... کلماتم زرد ... نگاهم زرد ...چقدر ارابه زمان تند می رود ! چقدر خوب بود مثل رودها پیاده به سوی افق می رفتم ...افسوس

از همه شنبه ها متنفرم ! عصبانی

چقدر بی ربط !!!

امروز که شنبه نیست ، پس چرا حال من حال روزهای دلگیر شنبه است ؟!!!

دارم خم می شوم ... هر روز افتاده تر و خمیده تر از دیروز ! آزارم می دهد ، به عمد ... اما من آنقدر خسته ام ،  آنقدر شکسته ام ،  که هیچ نمی گویم ... نه گله ای، نه شکوه ای ... حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است ... دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است ... انتظار بی مفهوم است ...

 

 

نه بغضی ...

نه فریادی ...

فقط صدای چلک چلک باران ...

این منم

که روی وسعت دل زمین

می گریم ...

 

 

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ :: ٧:٤۱ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

بچه که بودم وقتی بستنی ام را گاز می زدند قیامت به پا می کردم ! چه بیهوده بزرگ شدم !!! روحم را گاز می زنند ... می خندم !!!

نه خوب نیستم ... دروغ میگویم ... قلبم را خراشیده اند ... روحم را کسی به دندان گرفته ، میکشد ...
باور کنید ... حال من اصلا خوب نیست ... فقط رل یک از یاد برده را بهتر از ، از یاد رفته اش بازی میکنم ... متلاشی تر از آنم که حتی بودن خویش را تاب بیاورم ... !!!! ... و گاهی آدم ... تمام می شود ....
نقطـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته  ته خط !!!

وقتی فقط به خاطر پری قصه بخواهی قهرمان داستان شوی آخرش چیزی نخواهی شد جز همون کلاغی که به خونش نرسید ... دستم نه به قلم می رود و نه به کیبرد ... ذهن خالی که می گویند همین است ... پر از خالی شده ام ... از انسان بودن خسته ام ... از زندگی ، از تبعید ... کاش های من ، تا من خیلی دورند ... خدا جون میشه این در حکمتت رو ببندی یه کمی رحمت بباری !!! ... دلم می خواد از اینجایی که هستم بروم ... دلم برای خونمون تنگ شده ! همون خونه ای که همیشه آرزوی ترکش رو داشتم ! دلم خونه کودکی هایم را می خواد ... دلم خلوت و گوشه تنگ و تاریک اتاقم را می خواد ... دوست دارم تو اون گوشه بشینم زانوهامو بغل بگیرم و سرم رو روی پاهام بذارم و به پنجره رو به حیاط و آسمون خیره بشم و آروم آروم دلتنگی هایم را بگریم ! آره دلم برای خونمون تنگه ! همون خونه ای که همیشه دلم می خواست ازش دور بشم تا بر فاصله ها غلبه کنم ، غافل از اینکه بعد مسافت چاره نیست وقتی دلها از هم دورن!

پ . ن . 1 : اومد تو فیس بوک ،دید من هستم  و نادیده ام گرفت!! شایدم منتظر بود من شروع کنم!!! بابا ! مردی گفتن ، زنی گفتن !!!
و ...
... رفت !!!
دوباره چشم هایم را بستم و به خدا التماس کردم ، این بار هم بی فایده بود !افسوسافسوسافسوس

 

پ . ن . 2 : همه اش تو این فکرم اون در چه حاله ! حالا که منو نداره ، خوشحاله !!!ناراحتناراحتناراحت

 

پ . ن . 3: با علامت سوال قهرم ... آنقدر سوال پرسیدم و بی جواب ماند که حالا آخر همه سوال هایم نقطه می گذارم ... چرا رفت نقطه ...خنثی

 

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ :: ۱:٢٩ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا


می روم ... چمدان خاطراتم در دست ... جاده ی آینده پیش رو ... آینده ای بی تو اما متعلق به من ... بدون عشقی که دست و پایم را ببندد و اسیر کند ... می روم به دنبال سرنوشت ... بی عشق اما آسوده ...آسوده از حصاری که مهر تو برایم ساخته بود ... مثل پروانه ای که از پیله رها شده ... می روم ... به قول یکی از دوستان" اینجا آخرین ایستگاه عاشقی ست " ... و بعد از این عشق تعطیل ...
دیگر نمی خواهم عاشق باشم و عاشقی کنم ... هر چه که بود و نبود ، داشت و نداشت ، داد و گرفت ، می گذارم و می روم ... من عطایش را به لقایش می بخشم و می روم ...
هیچ گاه عشق را گدایی نکن چون معمولا به گدا چیز با ارزشی بخشیده نمی شود.

 

پ . ن : خدایا ! میوه ی کدام درختت را گاز بزنم که از زمین رانده شوم؟



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ :: ۳:٤٩ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا
درباره وبلاگ
کیمیا
قلبم را عصب کشی کرده ام ... دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد و نه از گرمی آغوشی می تپد ... دفتر خاطرات را میخواهم چه کار وقتی که شب ها به این امید می خوابم که فردا امروز یادم نباشد...

موضوعات
 
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed