اون شب خاکستری که تو رفتی
ماه راهشو از آسمون جدا کرد
کهکشونی که پر بود از ستاره
تک تک سیاره هاشو صدا کرد
نگین انگشتر ابرا افتاد
بین غبار و مه و سایه گم شد
انگار که چشمای پلید ابلیس
به سرنوشت هممون نگا کرد
پولک بالای فرشته ها ریخت
ماه از نَبَردِبون اوجش افتاد
قصۀ رفتن تو خیلی ساده
روز فرشته هامونو عذا کرد
اشکای دختری که عاشقت بود
چکید رو تقویم و همونجا خشکید
بازدخترک رؤیاشو سرزنش کرد
کجای بودنش با تو خطا کرد
غروب رو مخمل نگاش نشست و
سقف بلوری چشاش یکون خورد
تو گرگ و میش بغض و حسرت و درد
تنها واسه برگشتنت دعا کرد
چشمای رنگ عسلت چیا داشت
که دیگه خورشید توی آسمون نیست
گوشۀ چشمی ام به من نداشتی
شاید همون تو رو واسم خدا کرد
شیشۀ قاب آرزو ترک خورد
یه بید مجنون سر گذاشت به صحرا
دختری رو که ثروتش تو بودی
رفتنِ بی سر و صدات گدا کرد
کدوم اشارت منو تا جنون بُرد
تو روی خوش به من نشون ندادی
پس این چه حسی بود که بهتر از خون
تو رو تو قلب و رگ و ریشه جا کرد
پس کوچه ها همه رسید به بن بست
قحطی بارون شد و برف و خوبی
یه پر کشیدن موقت تو
عمر تموم سالارو سیا کرد
قربونی خواستی بگو فصلا هستن
به جز تولدت که تو بهشته
زمستون اسفند و به خاطر تو
نذر غریبی پرنده ها کرد
دیگه بیا این طرفا نفس نیست
دریا به آخر خودش رسیده
قفل و قفس هوامونو گرفته
باید یه جور آسمونو رها کرد
از وقتی رفتی همه چی شکسته
از دل و پنجره تا عهد و آینه
نامه دیگه به مقصدش نمی ره
نامه ها رو دیگه نمی شه تا کرد
آب پاشیدم که زود بیای عزیزم
هر چی قسم بود پای تو نوشتم
نمی دونم کسی دعا بلد نیست
یا مرغ آمین پشتشو به ما کرد
روزامو می دوزم به در به چشمام
فقط تو رو از همه دنیا می خوام
تا برسی از روی کوه مشرق
باید تمام جاده ها رو وا کرد
بوسه و التماس و عطرِپونه
فرش طلای قدمای نازت
خونۀ آسمون هفتم آباد
که توی قصرم تو رو پادشا کرد

موضوع مطلب :