مسافر شهر رویا
خواستم عاشقی کنم ... راهم را بستند ...
 
 

سوالکدام پل کجای این جهان شکسته است

                که هیچ کس

                                          به خانه اش نمی رسد؟...

گاهی وقتا حس نوشتن نیست...الانم همون گاهی وقتاست...

ج.آ.انتظار



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ :: ٤:٢۱ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

اون شب خاکستری که تو رفتی

 ماه راهشو از آسمون جدا کرد

کهکشونی که پر بود از ستاره

 تک تک سیاره هاشو صدا کرد

نگین انگشتر ابرا افتاد

 بین غبار و مه و سایه گم شد

انگار که چشمای پلید ابلیس

به سرنوشت هممون نگا کرد

پولک بالای فرشته ها ریخت

ماه از نَبَردِبون اوجش افتاد

قصۀ رفتن تو خیلی ساده

روز فرشته هامونو عذا کرد

اشکای دختری که عاشقت بود

چکید رو تقویم و همونجا خشکید

بازدخترک رؤیاشو سرزنش کرد

کجای بودنش با تو خطا کرد

غروب رو مخمل نگاش نشست و

سقف بلوری چشاش یکون خورد

تو گرگ و میش بغض و حسرت و درد

تنها واسه برگشتنت دعا کرد

چشمای رنگ عسلت چیا داشت

که دیگه خورشید توی آسمون نیست

گوشۀ چشمی ام به من نداشتی

شاید همون تو رو واسم خدا کرد

شیشۀ قاب آرزو ترک خورد

یه بید مجنون سر گذاشت به صحرا

دختری رو که ثروتش تو بودی

رفتنِ بی سر و صدات گدا کرد

کدوم اشارت منو تا جنون بُرد

تو روی خوش به من نشون ندادی

پس این چه حسی بود که بهتر از خون

تو رو تو قلب و رگ و ریشه جا کرد

پس کوچه ها همه رسید به بن بست

قحطی بارون شد و برف و خوبی

یه پر کشیدن موقت تو

عمر تموم سالارو سیا کرد

قربونی خواستی بگو فصلا هستن

به جز تولدت که تو بهشته

زمستون اسفند و به خاطر تو

نذر غریبی پرنده ها کرد

دیگه بیا این طرفا نفس نیست

دریا به آخر خودش رسیده

قفل و قفس هوامونو گرفته

باید یه جور آسمونو رها کرد

از وقتی رفتی همه چی شکسته

از دل و پنجره تا عهد و آینه

نامه دیگه به مقصدش نمی ره

نامه ها رو دیگه نمی شه تا کرد

آب پاشیدم که زود بیای عزیزم

هر چی قسم بود پای تو نوشتم

نمی دونم کسی دعا بلد نیست

یا مرغ آمین پشتشو به ما کرد

روزامو می دوزم به در به چشمام

فقط تو رو از همه دنیا می خوام

تا برسی از روی کوه مشرق

باید تمام جاده ها رو وا کرد

بوسه و التماس و عطرِپونه

فرش طلای قدمای نازت

خونۀ آسمون هفتم آباد

که توی قصرم تو رو پادشا کرد

هورا



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ :: ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

چه اندوهگینم امشب...ناراحتدل شکسته

      چه اندوهگین...

ابرهای سیاه آسمان را پوشانده اند و ستاره ای به چشم نمی خورد.همان طور که در قلب سیاه من ستاره ای نمی درخشد...

آه ای ظلمت ... ای تاریکی ، مرا رها کنید! من عشق را و من جدایی را با هم دیده ام... می دانی جدایی چیست؟

مرگ آرزوها

صدای بلدرچین است که غمگین می خواند... صدای باد است که در سکوت می پیچد و دل من دیوانه وار به در و دیوار سینه می کوبد...

      

 جدایی

 

گویا آوای مرگ است که به گوش می رسد،صدای سمفونی مرگ که بی رحمانه مرا همراهی می کند...

آری

مرگ

 

است

و این بهترین توصیف است که از آن گریزی نیست چنان که کودک را از تولد چاره ای نیست...

      

رنج

                  

 زائیدۀ آرزوهای در گور خفته است...

آه ای تنهایی ! ... ای غربت ... ای تاریکی که خود را در جامۀ عشق پنهان کرده اید ، بگذارید آرام بیاسایم ... خسته ام ... از تو ... از خودم ... واز همۀ عناصری که وجودم را سرشته اند و زندگی ام را تشکیل داده اند... او که با شعله های آتش آمد و هنگام خاکستر شدن ترکم کرد. سرنوشت او را همراهی کرد تا به سر منزل مقصود برسد و من که ، من که با خوش باوری ام او را تا رسیدن به هدف جلو بردم... دیگر زندگی به چه می ارزد وقتی که نه او باشد و نه من! زیرا من هنگامی که سایۀ غربت بر چهره ام افتاد نابود شدم... وقتی که باور کردم تنها هستم و تنها خواهم مرد...

این چه صدایی ست که می آید؟! شاید صدای شیپور مرگ است ... مرا می خواند ... مرا می خواند ...

باید بروم ...

دیر خواهد شد ...

باید بروم ...

اگر بمانم با تمام آرزوهایم دفن خواهم شد. عاشقانه ها را درون قلبم دفن خواهم کرد و اسیر روزمره گی هایم خواهم شد... اسیر رویاهایم ...

         من اسیرم ...

اسیر دل ... اسیر روح ... اسیر زمان ... آزاد خواهم شد؟! و چون پرنده ای سبکبال به آسمان پر خواهم کشید ؟!...

چقدر واقعیت تلخه !... امروز حتی یادشم آزارم می ده!... حتی تصورش هم دلم را به درد می یاره!

خدایا! این انصاف نیست! شرط خدا و بندگی نیست! عادلانه هم نیست ، هست؟!...

ای کاش می توانستم متهمش کنم ... متهم به بی وفایی ... سنگ دلی ... بی عشقی ... بی عاطفگی ... بی رحمی ... و به قصی القلب بودن ... ولی افسوس که نمی توانم .

نمی توانم چون نیست... یعنی اگرم باشه در حق من نبوده... اون که مقصر نیست!... اون که نخواست ... اون که نیآمد... اون که شروع نکرد ...

تقصیر دلمه ...دل شکسته

 

دلم اول شروع کرد و آغاز کرد عشقی را که می دانست پایانش سرابه...

افسوس ...

حالا هم داره تقاص نادونی شو پس می ده... در تنهایی می سوزه و می سوزه و گویی تا خاکستر شدن راهی بس طولانی مانده...

آره

این آتش هنوز خاموش نشده ... زوده ... باید تاوان پس بده... تاوان عشق ... تاوان شوریدگی ... تاوان دلشدگی ... و

 تاوان دارد این عشقم ومن تاوان آن دادم

می دهم

و

نمی دانم تا به کی خواهم داد...

نمی دانم این آتش چه زمان سرد می شه و خاکسترش می مونه!

فقط برام دعا کنید

دعا کنید که بیشتر از این نسوزم

دلم بیچاره ست

دعاش کنید که بیش از این نسوزه

من از کدام طرف

             می رسم به سطح بزرگ؟

مرا به خلوت

ابعاد

زندگی

ببرید

.

.

.

ج.آ.انتظار



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ :: ۱:۳٩ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

نه زنگی ، نه حرفی ، نه یادگاری تو نکنه رفتی به خواستگاری؟!!! 

... خب ببینم کیه ؟ موهاش بلنده ؟ توی خیابون بی صدا می خنده ؟ ... چشاش چه جوره ؟ روشنه ؟ کشیدس ، یقین دارم که شبیه سپیدس ... دساش چی ؟ جنس دستاش از بلوره ؟ تو صورتش یه چیزی مثل نوره ؟ ... ابروش چی ؟ حتماً ابروش کمونه ، اخلاق و رفتارش چی ؟ مهربونه ؟ ... چه رنگیه ؟ گندمی یا سفیده ؟ چقد دوسش داری تبت شدیده ؟ ... کجا دیدیش ، توی محل کارت ؟ اون چی ، مث تو شده بی قرارت‌ ؟... راستی مژش چی ؟ خیلی برمی گرده ؟ همون که تو رو دیوونه کرده ؟ ... راستی موهاش چه رنگیه ؟ طلایی ؟ یا رنگی مثل رنگ بی وفایی ؟ ... قدش به قدت می خوره عزیزم ؟ بردارم اسفند براتون بریزم ؟ ...

خب عزیزم منو خبر می کردی ، با گریه هام گلویی تر می کردی! ترسیدی من آه بکشم یا نفرین ؟ رد شه همون دقیقه مرغ آمین! ... من تو رو نفرینت کنم ؟!!! نمیشه ، هنوز دوست دارم مث همیشه. تازه اگه دعاها مستجاب بود قصۀ ما حالا توی کتاب بود. خلاصه که یه جمله می نویسم با بارون پلکای سرخ و خیسم « اگه دعاهای منو می خوندن به جای اون منو پیشت می شوندن ... تا وقتی که کلاغ نره به خونه این آرزو توی دلم می مونه »... 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ :: ٧:۱٦ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

قلبآنقدر تحمل می کنم تا تو را به راه بیاورم...

تو هنوز قدرت معجزه عشق را نمی دانی

یا تظاهر می کنی که نمی دانی

اما من به این معجزه ایمان دارم

و می دانم

سخت ترین دل ها را

و دشوارترین راه ها را

می توان

به نرمی بدل کرد

و

راهوارش ساخت

پس فقط صبر می خواهد

              صبر...

ج.آ.انتظار



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ :: ۳:٤٧ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

صفحات دم را ورق می زنم تا شاید از آن گمشده نامهربان نامی بیابم...آنکه تمامی حسرت نگاه را با خود برد و مرا در شنیدن آخرین ترانه های زندگی همچنان مات گذاشت...

سپیده دم شد و از پنجره روزنه ای به درون نتابید...شاید این دست افسون کار طبیعت است که مرا می آزماید، ولی نمی دانم می توانم از این قله های پست و بلند با پرچمی برافراشته و کوبیده بر قله فتح شده زمانه بیرون بیایم یا هنوز اندرخم اولین پیچ گردان این دوار مانده ام ، هنوز در جستجوی یافتن راهی برای بهانه لحظه ها هستم و نمی دانم می توانم این بغض حسرت را دریابم و بدانم که دیگر هرگز ... او باز نخواهد گشت...

نوایی مرا تا روشنایی برکه دوستی و تا انتهای پل محبت می رساند و این آوایی ست که ترنم نگاه هراسان مرا می طلبد...هر چه اصرار می ورزم دیرتر می یابم و لحظات شکاری روزگار را همچنان حیران در جستجوی یافتن آن شریان هستم و می یابم آن برکه خروشان را که از آوای دل نشأت گرفته و می رسم به جویباری که حرکت و ماندم را برایم نوید می آورد... 

ج.آ.انتظار



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ :: ۳:٠۱ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

١١/١٢/١٣٨٧

...و از این کوچ

      گذر کردی و رفتی،

                 گذری بس گذرادل شکسته

من تبدار به بستر بودم

                 و شنیدم،

تو به یاران جدید، شادمان می گفتی:*زندگانی زیباست*

و من آنجا تنها با دلم می گفتم: *چه صدایش زیباست!*

اما...

تو نفهمیدی و رفتی ای دوست

بعد تو، من همه درد

بعد تو من همه دود

بعد تو ... آه مپرس

              که دگر هیچ نبود...

بعد تو

* دوستت دارم*

           اصطلاحی شد گنگ

و تو از کوچه گذشتی...

من تبدار به بستر بودم،

می شنیدم تو به یاران جدید، دم به دم می گفتی:

                                 *زندگانی زیباست*

و من آنجا گریان گریه

            با دلم می گفتم:

                  -گوش کن، چه صدایش زیباست...

تو نفهمیدی و رفتی ای دوست

              ولی ای کاش که می دانستی

                         زندگانی بی تو

                              آه بس جان فرساست...

                                          آه بس...

یک سال گذشت!!!

...من چطور تحمل کردم خدایا! چطور طاقت آوردم! چطور نشکستم! چگونه این 365 روز را طی کردم!... انگار همین دیروز بود که با یک لحن خشک و سرد و خالی از احساس به من گفت:  برو...

و من رفتم...دل شکسته

ج.آ.انتظار

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ :: ٢:٠۸ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا
درباره وبلاگ
کیمیا
قلبم را عصب کشی کرده ام ... دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد و نه از گرمی آغوشی می تپد ... دفتر خاطرات را میخواهم چه کار وقتی که شب ها به این امید می خوابم که فردا امروز یادم نباشد...

موضوعات
 
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed