مسافر شهر رویا
خواستم عاشقی کنم ... راهم را بستند ...
 
 

دختری تنها بودم اما

                   بی تو تنهاتر شده

آتشی افسرده بودم

                 لیک خاکستر شدم

باغ جانم از بهار مهر تو گلخیز بود

فصل پاییز جدائی آمد و

پرپر شدم



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ :: ۸:٢٦ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

بازم سلام ...

اغلب دلم برایت تنگ می شود و هر لحظه یکبار تنفست می کنم. جای تعجب نیست، یک دیوانه دارد با تو حرف می زند.خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی...

ای وحی محض ... الهام تمام ... ای خود حقیقت ... ای سؤال همۀ جوابها ... و ای جواب همۀ سؤالها، زمستان رفته است و ماهِ به بار نشستن شکوفهای کال درخت نیاز. دیروز آسمان بخاطر دخترکی معصوم که رویاهای عاشقانه اش برای همیشه میان شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند، نقل های سپید بر سرمان ریخت تا دخترک یک بار هم که شده بخش کوچکی از آرزوهایش را گل داده ببیند.

می دانم

می دانم قرار نیست بیایی و چه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست

تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات کمی در شود ...

در حقیقت تو هیچ وقت نرفته ای که قرار باشد بیایی. اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندن است و تو رفتی که بمانی و ماندی، ،آنقدر ماندی و از آن سوی دوردستها برایم خواندی که من با تو و بی تو برای تو نوشتم...

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸ :: ٦:۳۱ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

...

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند.

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

درتمام در و دشت

سوکواران تواند.

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما آیا

باز می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد !



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ :: ٦:۱٩ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

...

چه سلامی ؟!

چه بهانه ای ؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.

چه حرفی ؟! وقتی تمام حرفها را زده ، تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم.

چه سیبی ؟! وقتی که سرخ را زیر سؤال کم رنگ ماندن و نماندنت کُشتی.

چه تولدی ؟! وقتی تمام شمعهای دنیا را زیر دِینِ نازِ سوسویِ چشمانت سوزاندی.

چه دوست داشتنی ؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستنم نداری.

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸ :: ٢:٢۳ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد...



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ :: ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

 

صفای گمشده آیا

 

بر این زمینِ تهی مانده باز می گردد؟



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ :: ۳:۱٥ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

ای اشکهایم ، چرا؟ ... چرا آسمان چشمانم را بارانی نمی کنید؟ ... چرا صفحۀ صورتم را مروارید نشان نمی کنید؟ ...  مگر از دل من خبر ندارید؟

 

نه ، من مقصرم ... چشمۀ جوشان اشکم در بن بست اسیر شده است و هر چه بیشتر می ماند ، بیشتر در کویر ترک خورده دلم فرو می رود... آه از این کویر ، از این خشکی ، از این ترکها ، آه از دلم ! پس کی بر کویر خشک وجودم می باری؟ کی کبوتر خسته دلم را آب می دهی؟ کی دست نوازش بر احساس یتیمم می کشی؟ کی؟

 

هر چه می گذرد تابش پرتوهای امید بر دلم کمرنگ تر می شود. من می ترسم

 از اینکه دلم بخشکد ،

 از اینکه باران نبارد ،

از اینکه تو بر قلب منتظرم قدم نگذاری.

 

 به خدا خسته شدم... از این بغض گلو خسته شدم ... بیا و بغض ابرهای سرزمین بی آب و علف درونم را بشکن . تو خود می دانی که آبی وجودم ، خاکستری سبز دستانم ، بی رنگ و قرمزی احساسم بنفش شده است.

 

اگر تو بیای ، پنجره های دل خشکیده ام را به سوی تو باز می کنم تا از گلستان وجودت بر آن بتابی و حیات را به آن بدمی ، تا شقایق ساقه شکسته ام ، قد راست کند و طراوت را در تن و جان احساسم بریزد...

 

عشق من ... در انتظار توام ! و به انتظارت می مانم حتی اگر آمدنت به اندازۀ نصف ابدیت باشد ...

ج.آ.انتظار



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ :: ٢:٠٩ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

همه هستی من آیۀ تاریکی است که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد.من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه... من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم.

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد ...............................

زندگی شاید آن لحظۀ مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد ، و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت.

در اتاقی که به اندازۀ یک تنهایی است ، دل من که به اندازۀ یک عشق است ، به بهانه های سادۀ خوشبختی خود می نگرد، به زوال زیبایِ گل ها در گلدان ، به نهالی که تو در باغچۀ خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازۀ یک پنجره می خوانند.

آه ...

سهم من این است

سهم من این است

سهم منآسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد...سهم من پایین رفتن از یک پلۀ متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن...سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:

-         دست هایت را دوست می دارم...

دستهایم را در باغچه می کارم...سبز خواهد شد ، می دانم ، می دانم ، می دانم...

و می دانم که هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد...

من

پریِ کوچکِ غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مَسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد، آرام ، آرام...پریِ کوچکِ غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد... 

سهم من این است ...........................  



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ :: ٢:٤٤ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

از تمام رمز و رازهای عشق

 

جز همین سه حرف

 

جز همین سه حرف سادۀ میان تهی

 

چیز دیگری سرم نمی شود

 

من سرم نمی شود

                        ولی ...

راستی

        

         دلم

 

               که می شود !

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ :: ۳:۳۱ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

دوباره دلم گرفته ... چرا هیچ بارانی از ناودان های شکستۀ  خانه ام عبور نمی کند ؟ دوباره دلم هوای تو را کرده است. تو را کجا می توان دید؟ در آواز شباویزهای عاشق ... در چشمان  یک آهوی مضطرب ... یا در شاخه های یک مرجان قرمز؟! ... دوباره تنها شده ام .کاش می توانستم در بیشه ای گمنام زیر سایۀ شمشادها  باشم و تو را در میان گلبرگ های سرخ شقایش  بازیابم ! بی تو پروانه ها قشنگ نیستند و دفترچۀ  خاطراتم همیشه بارانی است ...

ج.آ.انتظار



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ :: ٦:٤٢ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

خنده واسه هیشه از لبام رفت

رسیدن از مرمر رؤیاهام رفت

کوچه ی انتظار رسید به بن بست

دلم می گفت اون سر وعدهاش هست ...

 

 

... بنام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد ...

نمی دونم ... شاید سلام ... یه سلام پر رنگ و چند نقطه چین به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مُردند... فرض که دلت نخواست ! فرض که حوصله ات نیامد ! فرض که لایقش نبودم ! به فرض که دوستم نداری ! نه خودم ، نه صدام ، نه حرفام و نه هر چیزی که متعلق به منه ! این خودش قانع ترین دلیل دنیاست. بی دلیل هم خودش کلّی دلیل است . لااقل می گفتی :" این هم که جوابی ننویسند ، جوابی ست ." دریغ از همین حرف . چه می شود کرد . تویی و عزیز کردۀ این دل رسوای سرگردان خودم . چه کارش کنم ؟ چواب هم ندهی بهانه ات را می گیرد ...

ای معنی عشق ... مثل هیچ کس ... قرص کامل ماه ... بی تقصیر پروانه ات می مانم و برای تو می نویسم . تو عزیزی ، چه بهاری باشی ، چه تابستانی ، چه پاییزی ... دلت نسوزد . نگو چه لحن غم انگیزی . راست می گویم که عزیزی حتی اگر اینها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی ... خوب دیگه وقت چشمای روشن نازت را زیاد گرفتم . بگو به روشنی خودشان کدری لهجۀ این مجنون آواره را ببخشند ...

کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو ...



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ :: ٧:۳٦ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

 

...

وای ، باران ؛

باران؛

شیشۀ پنجره را باران شست.

از دل من اما،

-         چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور ،

وای ، باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رؤیای فراموشیهاست !

خواب را دریابیم ،

که در آن دولت خاموشیهاست.

من شکوفایی گل های امیدم را در رؤیاها می بینم ،

و ندایی که به من می گوید :

« گر چه شب نزدیک است

دل قوی دار ،

سحر نزدیک است.»

دل من ، در دل شب ،

خواب پروانه شدن می بیند.

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمانها آبی ،

-         پر مرغان صداقت آبی ست-

دیده در آینۀ صبح تو را می بیند.

از گریبان تو صبح صادق ،

می گشاید پر و بال.

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

-         نه ،

از آن پاکتری.

تو بهاری؟

-         نه ،

بهاران از توست.

از تو می گیرد وام ،

هر بهار این همه زیبایی را.

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ :: ۸:٠٥ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجۀ گل های نیلوفر صدا کردم

 تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم.

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

 وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: "دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی."

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم...

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه

ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفتۀ چشمان زیبای توأم برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو:

"در راه عشق و انتخاب آن

خطا کردم"

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد ست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای

شادی 

و خوشبختی

باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم...  



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ :: ٢:٤٩ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا

خدایا!

 فقط دلم می خواد بدونم 

 چرا؟

 

و به کدامین جرم

 حکم صبر

 برای من صادر شد

جرم من عشق بود؟!!!



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ :: توسط : کیمیا
درباره وبلاگ
کیمیا
قلبم را عصب کشی کرده ام ... دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد و نه از گرمی آغوشی می تپد ... دفتر خاطرات را میخواهم چه کار وقتی که شب ها به این امید می خوابم که فردا امروز یادم نباشد...

موضوعات
 
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed