مسافر شهر رویا
خواستم عاشقی کنم ... راهم را بستند ...
 
 

بازم دلم گرفته... دلتنگی که خبر نمی کند...دلتنگی که دست از سر این دل بر نمی دارد!...دلتنگی که فاصله را نمی فهمد!... اما نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ... نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ... و هر روز سایه ام ، کمرش خم و خم تر می شود! نباید بفهمی ... هر چند نباید هم باشد تو نمی فهمی ...

هر دو دستتان توی یک کاسه است ... هر دو با هم کمر به شکستن دل من بسته اید! خون بهای این دل شکسته را که می دهد؟!تظاهر می کنم منتظرت نیستم اما هستم ... هر وقت کم می آورم می گویم: " اصلا مهم نیست" اما تو که می دانی نبودنت چقدر مهم است!

هر یک قدمی که از من دور شدی اشکهایم سرازیرشد. هر قدمی که به جلو برداشتی تکه ای از قلب مرا کندی و با خود بردی  و به جایی رفتی که جای من آنجا نبود ... جلوی رفتنت را نتوانستم بگیرم....داد زدم دوستت دارم به امید اینکه برگردی و به چشمان به اشک نشسته ام بنگری و عشق را در آن بخوانی اما نشنیدی ...نشنیدی چون توی دلم داد زدم ... توی دلم داد زدم چون اگر فریاد هم می زدم نمی شنیدی...برای تو که اهل ماندن نبودی فریاد ، فریادرس نبود ... آخر نگاه من و صدای من چگونه به دنیای تو می رسید وقتی همه مرزهایت را بسته بودی؟!  پس ایستادم  و گریه کردم ... و از آن روز به بعد هر روز گفتم خداحافظ و خداحافظ را روزی هزار بار مشق کردم به امید اینکه دیگر رویایم نباشی، دیگر منتظرت نباشم  ، دیگر از یادم بری ولی مگر از یاد رفتنی هستی؟! مگر همه چیز به همین سادگی ست! به یکباره بر دلم ننشستی که با آنی از دلم بروی ... عشقی که ذره ذره در وجود آدم بارور می شود و رشد می کند مثل درختی تنومند می ماند که با بادی نمی افتد و ریشه هایش از خاک جدا نمی گردد ... من صبر میکنم و باز صبر میکنم تا سالها بگذرد و همچون ریشه های خشک و پوسیده درخت پیر ، کهنسال شوی و خود از دلم جدا گردی ... تو فکر می کنی تا آن روز چند سال خورشیدی باید بگذرد؟!!!

 پ.ن 1 :  چقدر قوی بودن سخته ! کاش قوی نبودم و تحمل نمی کردم و می رسیدم به ...

پ.ن 2 : روزی تو هم دلتنگ من می شوی ! و می ترسم از آن روز که دیگرآرزوی من با تو بودن نباشد ...

پ.ن 3 : از تو دلگیرم ... نباید باشم اما هستم ...

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ :: ۳:٥۳ ‎ب.ظ :: توسط : کیمیا
درباره وبلاگ
کیمیا
قلبم را عصب کشی کرده ام ... دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد و نه از گرمی آغوشی می تپد ... دفتر خاطرات را میخواهم چه کار وقتی که شب ها به این امید می خوابم که فردا امروز یادم نباشد...

موضوعات
 
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed