می خواهم بزرگ شوم

این دهمین پاییزه...

امروز ولنتاینه منه ...

نه سال گذشت به همین سادگی بی هیچ سرانجامی ... نه سال گذشت بی آنکه بدانم دوستم داری و احساسی هست ... 

خیلی زمان گذشته...آنقدر عوض شدم که خودم خودم را نمیشناسم...شاید به زبان گفتنش آسان باشد اما لحظه لحظه دقایقی که گذشته و روزها و سالها را رقم زدن آسان نیست ... خسته ام ... خیلی خسته ... دلم میخواد خودم را بردارم ببرم یک جای دور بگذارم و تا ابد بخوابانم ... روح که بیمار شود زندگی فلج میشود ... دل که بشکند روح میمیرد و تمام ... دیگر زندگی به چ می ارزد وقتی نه دلی برای تپیدن داری نه احساسی که در روحت بدمد و جان دهد ب جان بی جانت؟!!!

این آخرین فرصته ... آخرین تلاش ... آخرین حرف ... و بعداز آن دیگر تو میمانی و تصمیمی که روحی را جان دهد یا جانی را بستاند.

تو بگو ... تو روشن کن این تکلیف بلاتکلیفی را ... تو تمام کن این ناتمام مرا ...

میخواستم باشم ... خواستم بسازم ... خواستم با تو کامل شوم ... هنوز هم میخواهم ... بارها غرورم را شکستم تا دلم نشکند اما بخاطر تو هم غرورم شکست هم دلم پس به حرمت این شکستن ها بگو ... بگو و مرا از این انتظار رها کن...مرا نجات ده از این برزخ ... حتی اگر نمیخواهی بگو ... بگو انتظارم را نکش ...بگو بیهوده به من فکر نکن ... بگو تو سهم من نیستی ولی فقط بگو ...بگو تا دلم را بردارم و ببرم و احساسم را خفه کنم ... بگو ... به این تلخ گفتن و این تلخ شنیدن نیاز دارم ... بگو تا تمام شود این انتظار طاقت فرسا ... بگو تا پایان یابد این امید واهی ... دیگر یارای مقابله در من نیست ... میخواهم به آنچه برایم میخواهند تن دهم و شاد کنم کسانی را که غمم را ندیدند و دردم را باور نکردند و به جرم عشق به خودخواهی محکومم کردند ... بگذار حداقل با گفتنت آنها شاد شوند ... بگو ... بگو و تمامش کن ... شاید خیلی وقت است برای تو تمام شده باشد اما برای من نشده ... پس بگو و تمامش کن ...

من شروع کردم اما تو تمامش کن ... تو پایان من باش ... بگذار با تو تمام شود هرآنچه با تو شروع کردم ...ب گذار باورم شود هیچ وقت هیچ حسی به من نداشتی ... بگذار باور کنم پیامهای سال به سالت بخاطر عشق نبوده ... بخاطر یاد من نبوده ... هیچ وقت نگفتی اما من همیشه ترس و تردیدت در رابطه را حس کردم ... حس کردم و رنج کشیدم از این حس نفرت انگیز غریبه بودنم ... نگفتی تا بدانم ، شاید میتوانستم ناجی ات شوم ...  آدمها گاهی از کسانی که انتظار ندارند هم سود میبرند هم زیان ... شاید من میتوانستم برگ برنده لاتاریه سرنوشت تو باشم...شاید ...

ولی حالا بگو ... در این آخرین فرصت بگو ... این بار هم غرورم را شکستم ... دلم را که خودش را به در و دیوار سینه میکوبید و فریاد میزد نگو و بیش از این خرده هایم را نشکنم، نادیده گرفتم تا نتیجه ده سال انتظار را ببینم ... تا ببینم سرنوشت انتظارمن چه خواهد شد ... تا به بیهوده نبودن دوست داشتنم ببالم ... تا بفهمم خدا بهترین دهه عمرم را بخاطر هیچی از من نگرفته ... بگو ... این آخرین جواب را به من بدهکاری ... مردانه ... قاطعانه ... بی ترس و گمان بگو ... بگو و با گفتنت یا جان مرگ آلوده ام را بازگیر یا امیدی را که با آن زنده هستم باز ده ...

 

پ.ن : سکوتت را آنچه دلم می طلبد برداشت نخواهم کرد ...  بگو تا در پس این اتفاق بزرگ شوم ... اگر خواسته ام را نخواستی  

خیالت راحت!
هیچ عشقی بدهکار من نیستی،
عاشق نبودن که جرم نیست... گناه نیست
بی طاقتی ها و بی رنگ شدن مرا فراموش کن،
زخم عمیق دل و نگاهم را از خاطر ببر
و برو به سلامت
خوش آمدی ...       

/ 3 نظر / 48 بازدید
خريد شارژ

سلام خريد شارژ ايرانسل خريد شارژ همراه اول خريد شارژ رايتل و تاليا با روش هاي جديد و سريع به سايت ما سر بزنيد و با خريد شارژ در قرعه کشي روزانه شارژ شرکت کنيد *789*780# www.usharj.com