حدس تلخ خواستگاری...

نه زنگی ، نه حرفی ، نه یادگاری تو نکنه رفتی به خواستگاری؟!!! 

... خب ببینم کیه ؟ موهاش بلنده ؟ توی خیابون بی صدا می خنده ؟ ... چشاش چه جوره ؟ روشنه ؟ کشیدس ، یقین دارم که شبیه سپیدس ... دساش چی ؟ جنس دستاش از بلوره ؟ تو صورتش یه چیزی مثل نوره ؟ ... ابروش چی ؟ حتماً ابروش کمونه ، اخلاق و رفتارش چی ؟ مهربونه ؟ ... چه رنگیه ؟ گندمی یا سفیده ؟ چقد دوسش داری تبت شدیده ؟ ... کجا دیدیش ، توی محل کارت ؟ اون چی ، مث تو شده بی قرارت‌ ؟... راستی مژش چی ؟ خیلی برمی گرده ؟ همون که تو رو دیوونه کرده ؟ ... راستی موهاش چه رنگیه ؟ طلایی ؟ یا رنگی مثل رنگ بی وفایی ؟ ... قدش به قدت می خوره عزیزم ؟ بردارم اسفند براتون بریزم ؟ ...

خب عزیزم منو خبر می کردی ، با گریه هام گلویی تر می کردی! ترسیدی من آه بکشم یا نفرین ؟ رد شه همون دقیقه مرغ آمین! ... من تو رو نفرینت کنم ؟!!! نمیشه ، هنوز دوست دارم مث همیشه. تازه اگه دعاها مستجاب بود قصۀ ما حالا توی کتاب بود. خلاصه که یه جمله می نویسم با بارون پلکای سرخ و خیسم « اگه دعاهای منو می خوندن به جای اون منو پیشت می شوندن ... تا وقتی که کلاغ نره به خونه این آرزو توی دلم می مونه »... 

/ 0 نظر / 15 بازدید